بایگانی نویسنده: مجتبی طباطبایی پور

مطالب جدید

http://egography.blogspot.com/

 


چند پاره گی وجود

یادداشت چند پاره گی وجود را می توانید در خانه جدید بخوانید

http://egography.blogspot.com/


جابجایی

این وب نوشت را به اینجا انتقال داده ام. دلیل اصلی هم این بود که راحت تر می توانستم کد بدنه اصلی را تغییر بدهم و هم اینکه یک ستون روزانه اضافه کنم کهمطالب روزانه را ازاین به بعد در این ستون خواهم نوشت.

Self-Portrait

تا مدتی اینجا را به روز خواهم کرد.

 


زیبایی وجود

هویت یک فرد چیست؟ به گمانم   می رسد که هویت فرد رابطه زیادی با ذهن او دارد.  انسان در لح‍ظه زندگی می کند اما ذهن انسان دارای دو خصوصیت اساسی است. یکی به یاد آوری آنچه در گذشته اتفاق افتاده است و یا همان حافظه.  خصوصیت دیگر ذهن انسان، خصوصیتی شگفت است که  به گمان بسیار زیاد محدود به انسان می باشد و آن این است که ذهن آدمی این توانایی شگفت را دارد تا خود را در آینده تصویر کند.  ذهن انسان می تواند تصویری از خود و جهان پیرامون خود در آینده را بیافریند.  خصیصه اولی خاطرات آدمی را به وجود می آورد و خصیصه دومی   آرزوها و رویا های او را.  اما در زمان حال و در لحظه،  ذهن  دارای باورها و خواسته هایی است.  بدین گونه می توان رابطه ای میان ذهن و هویت پیدا کرد. به عبارتی  هویت فرد را خاطرات، رویا ها و باور های او تشکیل می دهد.

حال اگر نگاهی زیبایی شناسانه به هویت و وجود داشته باشیم، هویت فرد و وجود او زمانی زیباتر و غنی تر است که خاطراتی زیباتر، باورهای زیباتر و رویاهایی زیباتر داشته باشد.  آنچه که در گذشته اتفاق افتاده است را نمی توان تغییر داد اما آنچه در اکنون انجام می دهیم خاطرات آینده ما خواهد بود. پس برای اینکه وجودی زیباتر داشته باشیم باید کارهای زیباتری انجام دهیم، نگاه زیباتری به جهان داشته باشیم و رویاهای زیباتری بیافرینیم.

به شیوه ای مشابه می توان به این نکته اندیشید که هرچه  رویاهایی بزرگتر و وسیع تر داشته باشیم وجودمان وسیع تر و بزرگ تر خواهد بود. از این منظر، انسانی که رویاهایش محدود به خود و خواسته های خود باشد انسانی حقیرتر و کوچکتر از فردی است که به دیگر انسانها نیز می اندیشد و رویاهایی جهان شمول تر دارد.

 


به چه دردی می خورد؟

اصطلاحات یک  جامعه نکات زیادی را راجع به آن جامعه آشکار می کند.  طی  صحبت با دوستی این اصطلاح توجه مرا جلب کرد. فرض کنید می خواهید کار جدیدی آغاز کنید، یا چیز جدیدی بخرید ، یا به تفریحی بروید و طرف مقابل از شما می پرسد: به چه درد می خورد؟ خوب معنی اصطلاح این است که استفاده آن چیست یا سود آن چیست. اما در پس  این اصطلاح نگرشی خاص نهفته است. گویی فرد به دنبال مرهمی برای دردی است.  انگار زندگی پر است از دردها و زخم هایی که باید هرچه زودتر التیام یابند و اگر قرار است کاری انجام شود، سزاوارتر این است که اول از همه این زخم ها و این دردها درمان گردند.  شاید این نگرش به زندگی  بی ارتباط به تاریخ ما نباشد.


مرگ:چشمه معنا

گمان عده ای بر این است که محدود بودن انسان در زمان و میرا بودن آدمی، معنا را از زندگی او می رباید.  در سایه فناپذیر بودن هستی ، زندگی رنگ می بازد و بی معنا می شود. اما آیا براستی این چنین است؟ اگر زمان زندگی  نا محدود و بی کران باشد زندگی چه گونه خواهد بود؟ اولین چیزی که مفهوم تهی می کند لحظه است.  در بی کران، لحظه  و اهمیت لحظه از دست می رود. آنچه که می توانید اکنون انجام دهید می توانید به تعویق بیاندازید و فردا انجام دهید.  حتی می توانید سال دیگر و یا بی نهایت آن را به تاخیر بیاندازید. هیچ اهمیتی ندارد که چه هنگام به آن بپردازید. از سوی دیگر زمان کافی برای هر کاری دارید و بنابراین هر کاری را می توانید به هر اندازه که می خواهید به تاخیر بیاندازید و هیچ دلیلی برای دست به انتخاب زدن و تصمیم گرفتن  وجود نخواهد داشت. انتخاب کردن و  گذشتن از هدفی برای هدفی دیگر یا  فدا کردن فرصتی  به خاطر دمی با  دوست یا معشوق بودن،  دیگر بی معنی است. به اندازه کافی فرصت دارید تا تمام هدف ها را دنبال کنید. عاشق محدود در زمان که حاضر است از زندگی و جان خویش به خاطر معشوق بگذرد، در زمان نامحدود دیگر حتی نمی تواند لحظه ای را فدای معشوق کند.  انتخاب  نوعی ارزش گذاری است. نوعی معنی دادن است.  اما در گستره زمان بی نهایت همه اینها معنی خود را از دست می دهد.  به نظر می رسد، این مرگ است که انتخاب،  فداکاری، از جان گذشتن و عشق را با معنی می کند. این مرگ است که با محدود کردن زمان، لحظات و دم به دم زندگی را ارزشمند می کند.  دم هایی که باید غنیمت شمرد.


عشق یا اخلاق؟

اگر معشوق را معنای زندگی بدانیم و تمام جهان به واسطه حضور  و وصل او ارزشمند شود، در این صورت فرمان های عشق برترین فرمان ها خواهند بود. آنچه که لازمه رسیدن به آرمان و به معشوق است باید انجام شود و هرچه در سر راه این وصال قرار می گیرد باید نابود شود.  فرمان عشق بر هر فرمان دیگر غلبه می کند.  سوال این است: وقتی فرمان عشق با فرمان های اخلاقی در تضاد است عاشق سمت کدام را باید بگیرد؟ البته لزوما اینگونه نخواهد بود. برای مثال لوتر کینگ را در نظر بگیرید. آرمان و عشق او آزادی و برابری است که هیچ تضادی با اخلاق ندارد. اما عاشقی را تصور کنید که معشوقش از او خواسته است تا به قتل رقیبش که شوهر وی می باشد دست بزند و این را شرط وصال قرار داده است حکم چیست؟ بندیکت عاشق در نمایشنامه هیاهویی برای هیچ شکسپیر باید چه کند وقتی بيتریس از او  می خواهد تا برای اثبات راستین بودن عشقش، کلادیو را به قتل برساند؟  این سوال شاید همان سوالی است که ابراهیم با آن مواجه می شود. خدای وی از او خواسته است تا فرزندش را بکشد و جدا از اینکه اسماعیل نزد او بسیار عزیر است، قتل انسانی بی گناه ، بی گمان  عملی غیر اخلاقی است. در این صورت ابراهیم باید چه کند؟

عاشق در این جا با موقعیتی پیچیده مواجه است. اگر بخواهد به عشق خویش وفادار یماند و به آرمان خود متعهد، باید دست به عملی غیر اخلاقی بزند و در روی دیگر اگر از فرمان عشق سرپیچی کند در این صورت معنی زندگی خود را از دست می دهد.

پ.ن. باید اضافه کرد که وقتی  خدا را منبع اخلاق بدانیم موقعیت ابراهیم متفاوت است.

 


زمان

زمان از دست رفته هیچ گاه باز نمی گردد. این به خودی خود حقیقتی تلخ است اما از آن روی که زمان مدام در حال  گریختن از کف آدمی است این تلخی رنگ می بازد. تلخی آن وقتی دوباره جان می گیرد که چیزی عزیز را زمانی از دست بدهی. زمانی که آن عزیز را با خود برده است و به هیچ روی سر بازگشتن نخواهد داشت.


خانه ام ابری است…

 

می توانید از اینجا بشنوید.

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است با آن

از فراز گردنه خرد و خراب  و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری است اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتاب

می برم در ساحت دریا ن‍ظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره، نی زن که  دایم می نوازد نی در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش.

نیما یوشیج

 


معشوق: معنای زندگی

هر خواسته برای رسیدن به خواسته ای بزرگتر، مهم می شود. براوردن آن ما را به هدفی برتر می رساند. بدین گونه این خواسته وسیله ای است برای رسیدن به هدفی. هدفی که خود ابزاری می شود برای رسیدن به هدفی دیگر، برای رسیدن به خواسته ای دیگر. اما این سلسله نمی تواند تا بی نهایت ادامه پیدا کند و باید جایی پایان یابد. در انتهای این زنجیر باید هدفی باشد که به خودی خود مهم باشد و نه از برای رسیدن به هدفی دیگر. خواسته ای که در ذات خویش مهم و با ارزش باشد. اما در این جهان تهی چه چیزی در ذات خویش با ارزش است؟ این جاست که پای عشق به میان میاید. عشق به معشوق، عشق به وطن، به یک آرمان یا …. . عشق است که می تواند معشوق را با ارزش کند و ارزشی بی نهایت به او بدهد. در انتهای این سلسله معشوق می نشیند. هدف نهایی معشوق است. معشوقی که به زندگی معنی می دهد و آن را بالذات مهم می کند.

پ.ن. نوشتار عشق راستین را ببینید.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.