بایگانی ماهانه: اکتبر 2010

معشوق: معنای زندگی

هر خواسته برای رسیدن به خواسته ای بزرگتر، مهم می شود. براوردن آن ما را به هدفی برتر می رساند. بدین گونه این خواسته وسیله ای است برای رسیدن به هدفی. هدفی که خود ابزاری می شود برای رسیدن به هدفی دیگر، برای رسیدن به خواسته ای دیگر. اما این سلسله نمی تواند تا بی نهایت ادامه پیدا کند و باید جایی پایان یابد. در انتهای این زنجیر باید هدفی باشد که به خودی خود مهم باشد و نه از برای رسیدن به هدفی دیگر. خواسته ای که در ذات خویش مهم و با ارزش باشد. اما در این جهان تهی چه چیزی در ذات خویش با ارزش است؟ این جاست که پای عشق به میان میاید. عشق به معشوق، عشق به وطن، به یک آرمان یا …. . عشق است که می تواند معشوق را با ارزش کند و ارزشی بی نهایت به او بدهد. در انتهای این سلسله معشوق می نشیند. هدف نهایی معشوق است. معشوقی که به زندگی معنی می دهد و آن را بالذات مهم می کند.

پ.ن. نوشتار عشق راستین را ببینید.


بیهودگی پیشرفت

پیشرفت مفهومی بیهوده است. انسان در اکنون و لحظه زندگی می کند. آینده همواره پیش روست و هیچ گاه فرا نمی رسد. پیشرفت چشم به سوی آینده دارد و انسانی که مرکزیت زندگی خود را بر آینده می گذارد نگاهش همواره به سوی سرابی است که هر قدمی که به سوی آن می رود یک قدم از او دور می شود. او همواره در حال از دست دادن لحظه هاست. در حال از دست دادن زندگی است.

 


اندیشیدن به هستی و خود

ذهن انسان این قدرت شگفت را دارد که می تواند از خود جدا شود، بر بالای خود بایستد و خویشتن را نظاره، قضاوت و ارزیابی کند. ذهن انسان می تواند خود را ابژه خود سازد. می تواند از جهانی که در آن زندگی می کند جدا شود، بر فراز آن بایستد و به چیستی، چگونگی، چرایی و معنای آن بیاندیشد. ذهن اندیشنده، ذهنی که همواره مشغول به اندیشیدن باشد، ذهنی است که همواره از خود جداست و در فاصله ای از خویش و جهانی که در آن زندگی می کند ، ایستاده است و گرفتار قضاوت و پرسش می است. بدینگونه او توانایی غرق شدن در لحظه و درک  بلاواسطه لذت های معمول را از دست می دهد.  او نمی تواند چون دیگران بی واسطه و بی فاصله در جهان بایستد و شور و شعف لذت های معمول را درک کند و در زندگی غرق شود.

پ. ن.  و این او را از دیگران جدا می سازد.


عشق راستین

عشق همواره به عنوان پاسخی به ارزش معشوق دریافت می شود. عاشق با دیدن ارزش و زیبایی معشوق، به سوی او جذب می شود، ارزشش را ارج می نهد، می ستاید و دوست می دارد. گمان بر این است که عاشق زیبایی خاصی در معشوق یافته است که ویژه  معشوق است، زیبایی بی نظیر که در دیگران نه ، اما تنها در  او یافته است. او شیفته ارزش خاص معشوق می شود و اگر معشوق بی ارزش باشد، عشق فنا می شود.  اما عشق راستین به راستی برعکس است.  عشق پاسخی به زیبایی بی همتای معشوق نیست، بلکه زیبایی بی نظیر معشوق آفریده عشق عاشق است. از عشق عاشق است که معشوق بی نهایت ارزشمند  و سزاوار عشقی آتشین می شود. عاشق معشوق را بی اندازه زیبا می بیند آما این زیبایی بی نظیر مخلوق خود اوست.

عاشقی که آفریدگار بودن خویش را فراموش کند، وقتی بناگاه با معشوق به عنوان فردی چون دیگران مواجه می شود، در شگفتی می ماند که آن زیبایی بی نطیر چه شد و چگونه ناگاه شعله های آن عشق آتشین فروکش کرد!

پ.ن. باید همواره مشغول آفریدن بود.


زمان

انسان متناهی و محدود در زمان، همواره در حال از دست دادن و خسران است. زمان می گذرد و هر چه را که به زندگی معنی می دهد با خود می برد. این  خسران ساکت و نا‍پیداست اما سر ایستادن ندارد.

پ. ن. ازین روی درگیر عشق شدن، دلبسته ژرف موجودی میرا شدن، ناگزیر به درد و اندوه می انجامد!


خطر عاشقی

 

هر عشق با خطری بزرگ مواجه هست، خطر از دست دادن معشوق، اقدام به عاشقی خطری است گزاف، چرا که معشوق تمام هویت عاشق است. دلیل وجودی و معنی زندگی عاشق است. معشوق همانی است که عاشق به خاطر او جان خویش را فدا می کند و چه چیزی سخت تر ازاین خواهد بود که معشوق از دست رود؟ این نوع از دست دادن به طور بنیادین شامل هر نوع عشق به معشوقی  متناهی مانند انسانی دیگر می شود.

وقتی چنین شد، یکی از پاسخ های عاشق این است که به جای اینکه درجهان بیرون با معشوق به عنوان یک دیگری مواجه شود در درون ذهن خویش با خاطرات و ایده های خود از عشق و معشوق زندگی می کند  این ایده ها را بسط می دهد و شکوفا می کند.   تا بدین صورت خود را در برابر هر نوع فقدان و باخت ایمن کند.  تا عشقی بنا نهد که امکان از دست دادن آن منتفی باشد و چیزی برای از دست دادن نداشته باشد. او معشوق واقعی را با بازنمودی ذهنی از او جایگزین می کند. به جای مواجه شدن با دیگربودگی معشوق با تمامی  خطرها و عدم قطعیت ها، از او فاصله می گیرد و خود را در خاطرات رابطه، یا بازآفرینی شاعرانه ای از رابطه و یا در آرمانی جهانی ومتعالی از یک رابطه کامل رها می کند. بدین گونه چیزی می یابد که به آن دست بیاندازد اما این چیز  معشوق واقعی نیست.

 


امید، بدبینی، ایمان

این کتاب شگفت انگیزه، با خوندن خیلی از پاراگراف هاش اونقدر به وجد میام که دیگه نمی تونم ادامه بدم. اینو نگاه کنید:‌

But Abraham had faith, and therefore he was young, for he who always hopes for the best grows old and is deceived by life, and he who is always prepared for the worst grows old prematurely, but he who has faith—he preserves an eternal youth.


فیلسوف یا شاعر

The present author is by no means a philosopher. He is poetice et eleganter [in a poetic and refined way] a supplementary clerk who neither writes the system nor gives promises of the system, who neither exhausts himself on the system nor binds himself to the system.»
مقدمه کتاب ترس و لرز از سورن کی یر که گور
نکته جالب اینکه زیر عنوان کتاب هم
هست dialectical lyric


روزانه-۹

‎»the thing is…. to find the idea for which I can live and die.» Kierkegaard
به نظرم عشق (واقعی) چیزی است که این مسیله رو حل می کند. عشق چیزی است که شما حاضر باشید به خاطر آن زندگی کنید و بمیرید مستقل از اینکه ابژه عشق عملی متقابل داشته باشد یا نه!


روزانه-۸

یعد از مدتها دوباره مدتی است شبها می تونم بدون کابوس و فکر و شب بیداری ، بخوابم. عجب نعمتی هست و عجب آرامشی داره!


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.