بایگانی ماهانه: آوریل 2010

دیروز

باید جمع کنم خودم را دیگر
و بریزم باز
در پیاله ای
تا با هم برگردیم

به خیال های پیچ در پیچی
که در هم تلو تلو خوردیم
به سطرهایی که در هم هل دادیم
و آنقدر
بخورم از تو
تا  از حال بروم
دوباره باز
بیافتم روی فردایی
که  مثل امروز
سرگیجه دارد
از خوابهایی
که تعبیر شد در دیروز


گاو بودم

تو راست می گویی عزیزم

من گاو بودم

گاوی که فقط ما ما نمی کرد

: ما.. ما    ما ..ما

ماما کجایی

که مجنون شده  فرزندت !

مجنون چشمانی

که خلیج فارس را در خود غرق می کرد

غرق اشکهایی که بین ما می بارد    از من    یا تو؟

تو یا من؟  تویی که در من؟

منی که در

تو

در دری که به سوی دریا باز می شد

گم شدی

و من هر روز کنار ساحل

بر پیاده روهایی آواز می شوم

که از هم رد شدیم

همان آوازی

که فقط یک روز ما شدیم

This love…

هر شب

خیالت را به خوابم می برم

از روی تخت خالی

خیالت برم می دارد

خیالم را در  تختت می گذارد

و آنقدر خیال می کنم…

خیال می کنی خل شدم !

فقط  عاشقم!

دیشب

خیالت به خوابم باز..

خفه شوم!

الو.. الو!

چه ساده اشغالم کرد

صدایی که در هر جمله باز آشغالم کرد

مگر چه بودم؟

فقط دهاتی بودم

که عاشق بارانی شد که یک شب به آسمانش آمد

و در پی گیسوانش با باد رفت

بر باد رفت!

افسوس!

افسوس  که دیگر دستم به آبهای جنوب نمی رسد

و گرنه آنقدر کویرم را آب می دادم

تا شهرت را رها کنی

تا در دریا با هم غرق شویم!


ویتگنشتاین: چرا می‌گویند، این مساله طبیعی است که زمانی فکر می‌کردند خورشید دور زمین می‌چرخد به جای این‌که زمین حول محور خودش بچرخد؟

دوست ویتگنشتاین: فکر ‌کنم چون این‌طور به نظر می‌رسید که خورشید دور زمین حرکت می‌کند.

ویتگنشتاین: خوب، اگر قرار بود طوری به نظر برسد که زمین حول محور خودش می‌چرخد، آن‌وقت چطور به نظر می‌رسید؟


چیزی که به تو مدیونم

بنقش رنگ پریده بود رنگ زندگیم
از عشق بسیار

و من چونان پرنده ای نابینا
در گنگی و دست پاچگی
این سوی و آن سوی پر می کشیدم

تا به پنجره تو رسیدم، ای مهربان!
و تو صدای قلبی شکسته را شنیدی

از میان ظلمات
بسوی سینه تو برخاستم
و در دستانت می جنبیدم
و به شوق تو از دریا نشات می گرفتم

که می تواند بگوید که من به تو تا چه پایه مدیونم
دین من به تو آشکار است
چونان یک پشه آراکو

عشق

این چیزی است که به تو مدیونم!

پابلو نرودا

-آراکو: محل زندگی نرودا در کودکی

بشنوید با صدا و گیتار من

http://www.onmvoice.com/play.php?a=19353

خوشبختی چیست؟ 2

خوب، تو قسمت قبل گفتیم که خوشبختی شامل دو جنبه می شود: یکی حس رضایت نسبت به زندگی به عنوان یک کل، و دومی حس رضایت نسبت به بخش های زندگی. برای ساده شدن ادامه بحث، قسمت اول را جنبه «نگرشی» و قسمت دوم را جنبه «قسمتی» میگوییم. گفتیم که زندگی یک فرد تا حدی زیادی از کارهای که انجام می دهد و چیزهایی که دارد تشکیل می شود. احتیاج به توضیح زیادی ندارد که برای این که فرد احساس خوشبختی کند لازم نیست که همه چیزهایی که می خواهد داشته باشد را داشته باشد و همه کارهایی که می خواهد انجام بدهد را بتواند انجام بدهد. مثلا یک زن ممکن است متوجه بشود که شفلی که دوست دارد با داشتن بچه که دوست دارد داشته باشد مغابرت دارد و بنابراین دست به انتخاب بزند و از نتیجه  انتخاب خود هم راضی باشد. این معمولا هزینه خوشبختی است که یک سری خواسته ها را باید براورده نشده رها کرد. اما می شود گفت که خواسته های «مهم» فرد باید برآورده بشود. بنابراین تو بخش دوم خوشبختی، نسبت به تعداد زیادی ازبخش های مهم زندگی باید حس رضایت داشت. اما کدوم بخش ها «مهم» هستند؟ اینجاست که ارتباط میان دو بخش خوشبختی مشخص می شود. اینکه کدوم بخش ها مهم هستند بستگی دارد به اینکه فرد از کل زندگیش چه می خواهد؟

به طور خلاصه می شود گفت که لازمه خوشبختی این است که تعداد زیادی از خواسته ها و آرزوهای «مهم » فرد براورده بشوند، و این که کدام خواسته ها و آرزوها مهم هستند بستگی به این دارد که فرد از زندگیش به عنوان یک کل چه می خواهد؟

برای اینکه بتوانیم موضوع رو بهتر توضیح بدهیم از یک سری تعریف که  Harry Frankfurt ارایه کرده است استفاده می کنیم. خواسته های مرتبه اول، خواسته های مرتبه دوم، رضایت مرتبه اول، رضایت مرتبه  دوم. که می ماند برای بخش بعد.


شهبانو

شهبانو

تو را شهبانو نام نهاده ام

زنانی بلند تر از تو هستند، چه بلندتر!

زنانی اصیل تر از توهستند، چه اصیل تر!

و زنانی زیبا تر از تو، چه زیباتر!

اما شهبانو تویی

وقتی به خیابان می روی

کسی تو را نمی شناسد

کسی تاج بلورینت را نمی بیند

کسی نگاه نمی کند

به فرش قرمز زربافتی

که برآن گام می زنی

و وقتی ظاهر می شوی

همه رودخانه ها می نوازند

در تن من

ناقوس ها

آسمان را به لرزه می اندازند

و سرودی جهان را در بر می گیرد

فقط من و تو

فقط من و تو

عشق من! به من گوش کن!

پابلو نرودا

ترجمه مجتبی طباطبایی پور


ترجمه ای از پابلو نرودا

عشق

تو را چه شده است؟

ما را چه شده است؟

آه! عشق ما ریسمانی خشن است

که بهم پیوندمان می دهد

که زخمی مان می کند

و اگر بخواهیم زخممان را ترک کنیم

اگر بخواهیم جدا شویم

گرهی دیگر بر ما می زند و محکوممان می کند

تا خونمان را بکشد و با هم بسوزیم

تو را چه شده است؟

به تو نگاه  می کنم

و در تو چیزی نمی یابم

مگر چشمانی چون همه چشم ها

و لبانی

گمشده میان هزاران لبی که بوسیده ام

تنی

چون همه تنهایی که خوابیده اند زیر تنم

بی آنکه خاطره ای بر جای بگذارند

و چقدر تهی از جهان گذشتی

مانند سبویی گندمگون

بی هوایی، بی صدایی، بی شرابی

بیهوده در تو در پی عمقی برای دستانم گشتم

آن جستجوی بی وقفه زیر زمین

زیر پوست تو

زیر چشمانت

هیچ!

زیر دو پستانت

به سختی

سیلابی بلورین برامده

که نمی داند چرا آواز می خواند؟

چرا! چرا! چرا!

عشق من! چرا؟

پابلو نرودا

ترجمه: مجتبی طباطبایی پور


خوشبختی چیست 1

این که خوشبختی چیست یکی از سوالات جذاب فلسفی است. در چند پست سعی خواهم کرد به این موضوع بپردازم. بگذارید ابتدا ببینیم، حس عموم  در این باره چیست. اگر از افراد بپرسیم که خوشبخت کیست می گویند. کسی که از زندگی خود راضی هست، و دوست دارد زندگی خود را به همین منوال ادامه دهد. مهمترین آرزوهایش برآورده شده است. اکثریت آنچه را می خواهد داشته باشد دارد و آنچه را می خواهد انجام بدهد دارد انجام می دهد. خیلی اوقات  لذت ، رضایت و شادی را تجربه می کند. مرتب دچار کشمکش های درونی اساسی نمی شود. مرتب گرفتار افسردگی، اضطراب و نا امیدی نمی شود. به این فکر نمی کند که روش زندگیش را به طور اساسی تغییر دهد.  از تصمیمات مهمی که در زندگی خود گرفته است به طور جدی پشیمان نیست و به طور ثابت خشمگین، در حال غبطه خوردن، درحال حس گناه ، شرمندگی یا حسادت نیست.

می توان خوشبختی را شامل دو جنبه دانست: اولی یک نگرش است: یک حالت رضایت  کلی نسبت به کل زندگیش  و دومی یک مجموعه از قسمت هایی که باعث شکل گرفتن آن نگرش می شود. این قسمت ها همان رضایتی است که فرد از آنچه می کند و آنچه دارد بدست می آورد.  زندگی یک فرد به طور زیادی تشکیل می شود از کارهای که انجام می دهد و چیزهایی که دارد. البته منظور از دارایی فقط کالاهای مادی نیست، می تواند شامل استعداد، روابط فردی، احترام، یا یک حس شخصی سعادت باشد. همینطور کارهایی که او انجام می دهد نیز فقط رفتارهایی که توسط عموم قابل مشاهده است نیست.  اندیشیدن، درک زیبایی، با احساس بودن، سرگرمی های ساکت و … فعالیت های شخصی هستند که  ممکن منجر به خوشبختی فردی شوند.

قسمت اول یعنی جبنه نگرشی خوشبختی، چیزی بیشتر از پی در پی آمدن قسمت های ارضا کننده  هست. یعنی اینکه فرد صرفا با این که یک سری کارهای لذت بخش را پشت سر هم انجام بدهد، احسای خوشبختی نمی کند. بلکه نیاز دارد که از زندگیش به عنوان یک کل هم راضی باشد. قسمت هایی باشد که دارای اهمیت خاصی در کل زندگی او باشند. مثلا رسیدن به یک هدف، یا غلبه بر یک سری مشکلات.

همین طور این رضایت کلی نیز بدون این که زندگی فرد شامل برخی قسمت های لذت بخش باشد نیز به دست نمی آید. اما نسبت و ارتباط میان این دو ارتباط ساده ای نیست.


خودکشی

مدت زیادی است که تقریبا هر روز یک نفر یا بیشتر با جستجوی کلمه خود کشی میان تو وبلاگ من و به متن بیهودگی خودکشی مراجعه می کنه .  هر بار که این آمار رو می بینم به این فکر می افتم که آیا کسی هست که داره به خود کشی فکر می کنه و این کلمه رو جستجو می کنه؟ آیا آدم یا آدمای ثابتی هستند ؟  آیا تغییری هم تو نظرشون ایجاد می شه؟(اینو خیلی بعید می دونم.)

وقتی خودم این کلمه رو جستجو کردم به این لینک برخورد کردم، شاید حال و هوای طرف رو عوض کنه.


عشق-2

بالاخره بعد از مدتها فرصتی پیدا کردیم تا با هم به یک کافی شاپ برویم.  یک گوشه دنج را انتخاب می کنیم. قهوه مان را سفارش می دهیم و می نشینیم پشت میز. می گوید: خب، بیا بحثمان را راجع به عشق ادمه بدهیم. میشه یه بار دیگه تعریفتو بگی.

من: به  نظرم عشق این است که من و تو ، عاشق و معشوق، با هم یگانه بشند، یعنی اینکه این «من» و «تو» از بین بره و یک «ما» یی بوجود بیاد که من و تو رو تو خودش داره. دیگه بحثی از منافع من، خواسته های من، چیز هایی که من دوست دارم، کارهایی که من دوست دارم بکنم نباشه، بلکه فقط منافع «ما» در میان باشه فقط. منافع و نگرانی ها و دغدغه هامون «یکی» بشه. وقتی کاری رو انجام می دهم به خاطر» خودم» یا به خاطر «تو» نباشه، بلکه به خاطر این «ما» ی جدید باشه.

او: و این باید از هر دو طرف باشه؟

من: آره

او: خوب فرض کن یکی باشه که عاشق یکی باشه، ولی معشوق اصلا محلی بهش نذاره و هیچ علاقه ای هم بهش نداشته باشه، طبق این تعریف تو این دیگه نمی تونه عشق باشه؟ در حالی که ما این حالت رو عشق می دونیم . مثالش هم زیاد هست.  ولی تو این حالت یگانگی شکل نمی گیره و مایی شکل نمی گیره!

من: آره، درست می گی، ولی یکی از طرفین آرزویی داره برای این که این ما شکل بگیره. به نظرم همین آرزو کافی است. آرزویی برای تشکیل یک ما، و این آرزو که طرف مقابل هم متقابلا هم چین کاری بکنه. در واقع عشق یک حالته نه یک رابطه، حالتی که یکی از طرفین به دیگری داره. البته می تونه تبدیل به رابطه بشه.

او: حالا فرض کنیم این عشق دو طرفه باشه، تو می گی که تو عشق، دو طرف خودشون رو فراموش می کنن و یک مایی تشکلی میدن، مایی که تو اون تمایز ماین منافع «من» و «تو»  از بین میره.

من: آره، یک هویت جدید شکل می گیره، یک «ما»

او: پس اونوقت تکلیف هویت فردی و خود مختاری فردی چی می شه؟

من: منظورت از خود مختاری چیه؟

او: شکلی از استقلال فردی، این که فرد روی کاری که انجام می ده و روی چیزی که هست، کنترل داشته باشه، و چیزی که هست هم توسط، چیزایی که براش مهمن،  دغدغه ها و نگرانی هاش، ارزش هاش و … تعیین مشه.

من: خب!

او: خب در صورتی که تمایر میان ارزش ها و دغدغه های «من» و «تو»، از بین بره، خود مختاری فردی هم از بین میره، و اگر قبول کنیم که خود مختاری خصوصیت خوبی از فرد هست، در این صورت عشق چیز بدی می شه.

من: مممم، این خصوصیت عشقه دیگه، ذوب شدن و محو شدن در معشوق یعنی همین، بحث بر سر ریسک کردن

فردیت هست،  و این رو دیگه به عنوان یک خصوصیت عشق باید پذیرفت.

او: تازه! به نظر من یک قسمت از عشق این هست که فرد به معشوقش، به عنوان فرد خاصی که او هست، احترام بگذاره، یعنی هویت فردی و خود مختاریش رو به رسمیت بشناسه. اصلا یک قسمت از این که یک نفر عاشق من باشه این هست که منو به خاطر خودم دوست بداره. من به خاطر خودم برای او مهم باشم و منافع من برای او مهم باشه، ولی طبق این نظری که تو می گی دیگه «منی» باقی نمی مونه که کسی اونو به خاطر خودش دوست داشته باشه.

گارسون قهوه ها رو می ذاره روی میز.  من فنجان قهوه ام رو بر می دارم و میارم بالا و به چشمهاش خیره می شم و تو چشمهاش گم می شم.

پی نوشت: تصمیم گرفتم مطالب جالبی را که در کتابها یا مقالات می خوانم به صورت «وبلاگی» تر بنویسم.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.