بالاخره بعد از مدتها فرصتی پیدا کردیم تا با هم به یک کافی شاپ برویم. یک گوشه دنج را انتخاب می کنیم. قهوه مان را سفارش می دهیم و می نشینیم پشت میز. می گوید: خب، بیا بحثمان را راجع به عشق ادمه بدهیم. میشه یه بار دیگه تعریفتو بگی.
من: به نظرم عشق این است که من و تو ، عاشق و معشوق، با هم یگانه بشند، یعنی اینکه این «من» و «تو» از بین بره و یک «ما» یی بوجود بیاد که من و تو رو تو خودش داره. دیگه بحثی از منافع من، خواسته های من، چیز هایی که من دوست دارم، کارهایی که من دوست دارم بکنم نباشه، بلکه فقط منافع «ما» در میان باشه فقط. منافع و نگرانی ها و دغدغه هامون «یکی» بشه. وقتی کاری رو انجام می دهم به خاطر» خودم» یا به خاطر «تو» نباشه، بلکه به خاطر این «ما» ی جدید باشه.
او: و این باید از هر دو طرف باشه؟
من: آره
او: خوب فرض کن یکی باشه که عاشق یکی باشه، ولی معشوق اصلا محلی بهش نذاره و هیچ علاقه ای هم بهش نداشته باشه، طبق این تعریف تو این دیگه نمی تونه عشق باشه؟ در حالی که ما این حالت رو عشق می دونیم . مثالش هم زیاد هست. ولی تو این حالت یگانگی شکل نمی گیره و مایی شکل نمی گیره!
من: آره، درست می گی، ولی یکی از طرفین آرزویی داره برای این که این ما شکل بگیره. به نظرم همین آرزو کافی است. آرزویی برای تشکیل یک ما، و این آرزو که طرف مقابل هم متقابلا هم چین کاری بکنه. در واقع عشق یک حالته نه یک رابطه، حالتی که یکی از طرفین به دیگری داره. البته می تونه تبدیل به رابطه بشه.
او: حالا فرض کنیم این عشق دو طرفه باشه، تو می گی که تو عشق، دو طرف خودشون رو فراموش می کنن و یک مایی تشکلی میدن، مایی که تو اون تمایز ماین منافع «من» و «تو» از بین میره.
من: آره، یک هویت جدید شکل می گیره، یک «ما»
او: پس اونوقت تکلیف هویت فردی و خود مختاری فردی چی می شه؟
من: منظورت از خود مختاری چیه؟
او: شکلی از استقلال فردی، این که فرد روی کاری که انجام می ده و روی چیزی که هست، کنترل داشته باشه، و چیزی که هست هم توسط، چیزایی که براش مهمن، دغدغه ها و نگرانی هاش، ارزش هاش و … تعیین مشه.
من: خب!
او: خب در صورتی که تمایر میان ارزش ها و دغدغه های «من» و «تو»، از بین بره، خود مختاری فردی هم از بین میره، و اگر قبول کنیم که خود مختاری خصوصیت خوبی از فرد هست، در این صورت عشق چیز بدی می شه.
من: مممم، این خصوصیت عشقه دیگه، ذوب شدن و محو شدن در معشوق یعنی همین، بحث بر سر ریسک کردن
فردیت هست، و این رو دیگه به عنوان یک خصوصیت عشق باید پذیرفت.
او: تازه! به نظر من یک قسمت از عشق این هست که فرد به معشوقش، به عنوان فرد خاصی که او هست، احترام بگذاره، یعنی هویت فردی و خود مختاریش رو به رسمیت بشناسه. اصلا یک قسمت از این که یک نفر عاشق من باشه این هست که منو به خاطر خودم دوست بداره. من به خاطر خودم برای او مهم باشم و منافع من برای او مهم باشه، ولی طبق این نظری که تو می گی دیگه «منی» باقی نمی مونه که کسی اونو به خاطر خودش دوست داشته باشه.
گارسون قهوه ها رو می ذاره روی میز. من فنجان قهوه ام رو بر می دارم و میارم بالا و به چشمهاش خیره می شم و تو چشمهاش گم می شم.
پی نوشت: تصمیم گرفتم مطالب جالبی را که در کتابها یا مقالات می خوانم به صورت «وبلاگی» تر بنویسم.