آیا عشق را می توان توجیه کرد؟ اگر آری چگونه؟ ارزش عشق در چیست؟ تاثیر عشق بر خود مختاری عاشق و معشوق چیست؟ این ها از جمله سوالات پیچیده ای هستند که درباره عشق می توان پرسید و در این نوشتار به بررسی آنها می پردازیم. مفهومی از عشق که این نوشتار قصد دارد مورد بررسی قرار دهد عشق به شخص است مفهومی که در گزاره “من عاشق همسرم هستم.” (یا مادرم یا فرزندم) وجود دارد نه مفومی که در گزاره “من عاشق اسکی کردن هستم ” وجود دارد.
1- Erros, agape, phila
فیلسوفان یونان باستان درباره عشق به شخس بین سه مفوم تمایز قایل می شوند.eros و agape و philia . در نظریه های معاصر عشق این تمایز محو و گاهی به صورت عمدی مبهم می شود.
Eros عشق به یک شی است عشقی که بیشتر سکسی است در واقع لغت اروتیک از اروس ریشه می گیرد. اروس عشق ناشی از یک هوس و خواسته است. عشقی که در آن چیزی به دست می آید و خود محور است. اروس می تواند پاسخی به شایستگی یا زیبایی در معشوق باشد و بنابراین دلیلی برای این عشق وجود دارد. اروس وابسته به دلیل است. هرچند که سقراط در رساله سیمپوزیوم افلاطون این پاسخ را معیوب و ناقص می داند. واکنشی معیوب به زیبایی فیزیکی. پاسخی که باید به پاسخ به زیبایی روح شخص و سپس به زیبایی به عنوان یک فرم (مثل زیبایی) تعالی یابد.
Agape عشقی است که وابسته به ارزش و شایستگی معشوق نمی باشد. نمونه این عشق را در سنت میسحی می توان دید. عشق خداوند به انسان. خدا انسان را دوست دارد اما نه بر اساس شایستگی ها و ارزش هایی که در وی وجود دارد. بلکه به این دلیل که ذات خدا عشق است. و این عشق است که در انسان را ارزشمند می کند. در واقع agape عشقی است که در ابژه آن ارزش می آفریند. Agape بر خلاف اروس وابسته به دلیلی نیست بلکه بر مبنای عقلانیت غیر قابل فهم می باشد.
Philia عشقی دوستانه است. نوعی توجه محبت آمیز و احساس دوستانه نسبت به دوست، خانواده، یا وطن. همانند اروس، فیلیا می تواند پاسخی باشد به خوبی های موجود در ابژه آن. تمایز میان اروس و فیلیا بسیار سخت است و برخی از فیلسوفان تنها تمایز میان عشق رمانتیک و عشق دوستانه را وجود سکس در اولی می دانند.
تمایز میان این سه نوع philia، eros و agape در نظریه های معاصر عشق جای چندانی نداردو بسیار سخت تر است. بسیار از نظریه پردازان معاصر معتقدند که عشق رمانتیک نیز همانند AGAPE باعث ایجاد ارزش در معشوق می شود. بسیاری دیگر فعالیت سکسی در این عشق را تنها یک نوع ابراز و بیان از عشقی می دانند که در غیر این صورت همان حالت عشق دوستانه را دارد.
با توجه به تمرکز میحث روی عشق به شخص، مفوم مسیحی عشق خدا به اشخاص مورد بحث قرار نمی گیرد. تمایز میان اروس و فیلیا نیز بسیار مبهم خواهد بود. تمرکز در این نوشتار روی فهم های معاصر از عشق رومانتیک خواهد بود.
در ارایه تفسیری از عشق، تحلیل های فلسفی باید در تمایز میان عشق و دیگر تمایلاتی که ما نسبت به اشخاص دیگر داریم، مانند دوست داشتن محتاط باشند. به طور شهودی عشق نسبت به تمایلاتی اینچنینی مانند دوست داشتن در آنچه “عمق” آن می نامیم، تفاوت دارد و مسیله در تشریح و روشن کردن نوعی از “عمق” است که ما به صورت شهودی در عشق می بینیم.
بسیاری از تحلیل ها این امر را با ارایه مفاهیم کم مایه ای که دوست داشتن شامل میشود انجام می دهند. مثلا Signer1991 و Brown 1987 دوست داشتن را به عنوان یک خواستن مطرح می کنند، تمایلی که ابژه آن در بهترین حالت ارزشی ابزاریinstrumental و نه ذاتی و درونیintrinsic پیدا می کند. معمول تر است که میان عشق و دوست داشتن از طریق این شهود که عمق عشق باید به وسیله یک مفهمومی از تعیین هویت identification توضیح داده شود تمایز قایل شد. این که عاشق کسی باشید به گونه ای مانند این است که خود را با اوIdentify یکی، هم هویت کنید. در حالی که هم چنین مفهومی در دوست داشتن وجود ندارد. همانطور که Nussbaum می گوید:” انتخاب میان یک عشق یا عشقی دیگر، احساسی شبیه به انتخاب شیوه زندگی دارد، تصمیمی درباره این که آیا زندگی خود را وقف این ارزش ها کنید یا ارزش هایی دیگر.” دوست داشتنlike بدون تردید همچنین عمقی ندارد. این که آیا عشق همچنین تعیین هویتیidentification را شامل می باشد یا نه، و اگر آری، دقیقا این تعیین هویت identificationرا چگونه باید فهمید، یکی از موضوعات اصلی مورد بحث درمیان تحلیل های مختلف از عشق است.
روش دیگر برای اینکه میان عشق و دیگر تمایلات شخصی تمیز قایل شویم، نوع دیگری از ارزش گذرای متمایز است که می تواند تبیینی برای عمق عشق باشد. باز اینجا آیا اینکه عشق شامل چنین ارزشگذاری باشد و اگر آری چگونه مورد بحث است. یکی از سوالات مرتبط این است که چگونه می توان برای عشق دلیل و توجیه justification آورد.
در ادامه نظریه های عشق به چهار قسمت تقسیم بندی شده اند. عشق به مثابه یگانگیUnion ، عشق به مثابه دغدغه پایدار robust concern، عشق به مثابه ارزش گذاریvaluing ، عشق به مثابه احساس Emotion . باید توضیح داد که این تقسیم بندی یک تقسیم بندی دقیق نیست و ممکن است بعضی از نظریاتی که در یک گروه قرار داده شده اند، بدون تناقض بعضی از ایده های محوری گروه دیگر را نیز در خود شامل شوند.

پی نوشت: ترجمه آزادی از Bennett Helm ,love, Stanford encyclopedia of philosophy

شهری که شاعرش را گم و آسمانش را گور کرد
ولی هرگز ولش نکرد
همیشه کنجِ دلش نشست
ابری به پاریس مأمور کرد
که درچشم‌هایش ببارد
می‌بارد!
باز هم علی عبدالرضایی

مدخل جدید دایره المعارف فلسفی استنفورد:
personalism

کرامت انسان واژه ایست که به عنوان یک ارزش پایه توسط اکثریت افراد پذیرفته شده است و بسیار مورد استفاده قرار می گیرد. به عنوان مثال در دیباچه اعلامیه سازمان ملل متحد کرامت انسان به عنوان چیزی ذکر شده است که “ما، مردم ملل متحد” “مصمم هستیم” تا بدست آوریم. همین طور در بند 1 اعلامیه جهانی حقوق بشر ذکر شده است:
“تمام انسان ها آزاد و در کرامت و حقوق برابر زاده شده اند. همه دارای عقل و وجدان می‌باشند و باید نسبت به یکدیگر مانند برادر رفتار کنند.”
در بسیار از سند های دیگر سخن از کرامت ذاتی انسان(inherent dignity) گفته شده است. برای مثال معاهده بین المللی حقوق مدنی و سیاسی بند 10:
“All persons deprived of their liberty should be treated with humanity and with respect for the inherent humanity of the human person”
اشاره و ارجاع به کرامت انسان و کرامت ذاتی اشخاص بشر در اعلامیه های مختلف دیده می شود. در تمام این ارجاعات کرامت انسان به عنوان یک ارزش ذاتی که احتیاج به پشتیبانی دیگری ندارد پذیرفته شده است. هرچند که در هیچ کجا تعریفی از این کرامت انسان ارایه نمی شود و گویی که به صورت شهودی همه درکی از این مفهوم دارند.
برای تحلیل شاید بد نباشد که به سراغ ریشه لغت رفت. dignity از لغت لاتین dignitas به معنی worth ارزش می آید. بنابراین inherent dignity را می توان ارزش ذاتی نیز دانست. منظور از احترام به کرامت ذاتی یا ارزش ذاتی افراد چیست؟ شاید یک پاسخ عمومی، پاسخی باشد که توسط کانت ارایه شده است که تمام افراد بشر باید به عنوان یک هدف در نظر گرفته شوند و نه به عنوان ابزار. احترام به ارزش ذاتی و کرامت ذاتی افراد می تواند این معنا را داشته باشد که افراد نباید به عنوان ابزاری برای اراده دیگران در نظر گرفته شوند و نباید با آنها اینگونه رفتار کرد. این پاسخ شاید یک پاسخ آرمانی برای این سوال باشد.
در اکثر این اعلامیه ها فرض گرفته شده است که احترام به کرامت انسان ، انها را دارای حقوق برابری می کند و گویی حقوق یکسان بشر ریشه در کرمت افراد بشر دارد. به عنوان مثال در اعلامیه نهایی Helsinki، قاعده 7 امده است که:
“حقوق بشر و آزادی های بنیادی از کرامت ذاتی افراد بشر می آید.”
کرامت انسان منبعی برای حقوق بشر در نظر گرفته شده است. این که منظور از کرامت بشر چیست و این کرامت خود ریشه در چه دارد، آیا انسانها دارای کرامت ذاتی هستند به دلیل خصوصیات بیولوژیکی که دارا می باشند یا این که کرامت یک مفهوم هنجاری اجتماعی است یا کرامت افراد توسط خداوند به آنها داده شده است و تمام سوالات پیچیده و غامضی که در این باره می توان پرسید سوالی نیست که من در این جا بخواهم به آن بپردازم.
موضوعی که ذهن مرا به خود مشغول داشته است این است که آیا می توان کرامت انسان را مبدا حقوق برابر آنها دانست؟ آیا احترام و ارزش گذاردن به کرامت افراد لزوما به این نتیجه می انجامد که انسانها دارای حقوق برابر می باشند؟ به نظر می رسد برابری کرامت افراد و حقوق بشر یک طرز فکر پذیرفته شده در فرهنگ غربی می باشد. در واقع برای حفظ و احترام به کرامت انسان، در فرهنگ مدرن غربی حقوق بشر به مفهوم غربی آن ارایه شده است. در فرهنگ ها و سنت های دیگر نیز کرامت انسان نقشی پایه ای و بنادین ایفا می کند. اما برای حفظ ان راهکارهای دیگری اتخاذ شده است. حتی ممکن است برای حفظ کرامت انسانی، حقوقی را از افرادی سلب کرد.

به عنوان مثال شکل ساده پاسخ کانت را در نظر بگیرید که برای احترام به ارزش ذاتی و کرامت ذاتی افراد نباید با آنها به عنوان ابزار رفتار کرد. همه شما حتما با این استدلال در فرهنگ اسلامی آشنا هستید که در اسلام زن دارای کرامت و حرمت می باشد و برای حفظ کرامت وی حفظ حجاب بر زن واجب است. چرا که اگر زن برهنه باشد در واقع از او به عنوان یک ابزار سکسی استفاده شده است و کرامت وی مورد تجاوز قرار می گیرد. به عبارت دیگر کرامت انسان دلیلی است برای محروم کردن زن ار بخشی از حقوق اولیه وی به مفهوم غربی آن.

کرامت انسان و حفظ کرامت وی نقشی محوری در فرهنگ اسلامی دارد. کرامت انسان چیزی است که توسط خداوند به وی اهدا شده است هیچ کسی اجازه تخطی از آن را ندارد. خداوند انسان را برترین مخلوقات قرار داده است و حرمت وی از همه بالاتر است. این وظیفه هر فرد از جامعه اسلامی است که در راستای حفظ کرامت انسانی تلاش کند و این وظیفه هر فرد است تا برای برقراری یک جامعه اسلامی تلاش کند که در آن کرامت افراد مورد احترام قرار می گیرد و این جز وظایف یک حکومت اسلامی است تا برای افرایش حرمت انسان و احترام به آن و حفظ آن تلاش کند. این که مصداق های بی احترامی به کرامت انسان و تحقیر آن چیست و مصداق های احترام به حرمت انسان و ارزش گذرادن به آن چیست نیز توسط خداوند و قوانین اسلامی مشخص می شود و نه اعلامیه غربی حقوق بشر. در واقع قوانین اسلامی به گونه ای تنظیم شده اند که کرامت افراد حفظ شود. و تخطی از این قوانین بی احترامی به کرامت انسان و حدود اسلامی نیز برای جلوگیری از بی حرمتی به انسان است.

همانطور که میبینید مفهوم کرامت انسان، مفهوم پیچیده و مبهمی است و در واقع این مفهوم نمی تواند لزوما همان نتایجی را بدهد که در فرهنگ غربی داده است. به نظر می رسد که این مفهوم باید بیشتر و دقیق تر مورد تحلیل قرار بگیرد.

در نوشتار پیشین توضیح دادم که این موضوع که آیا  فرمان های اخلاقی  از نوع مطلق هستند یا از نوع شرطی نقشی حیاتی را در فلسفه اخلاق ایفا می کند. در این نوشتار ابتدا این دو مفهوم را به صورت دقیق تر و با ارایه چند مثال بررسی می کنم و سپس از این نظریه که وقتی ما از فرمان های اخلاقی صحبت می کنیم منظور ما همان فرمان های مطلق می باشد دفاع می کنم. اینکه آیا همچین فرمان هایی وجود دارند یا نه موضوع بحث من در اینجا نیست. آنچه که در این یادداشت بررسی می کنم این است که منظور ما از یک فرمان اخلاقی چیست و ما چه مفهومی از بایدهای اخلاقی در ذهن داریم.

کانت در groundwork to metaphysics of morals فرمان ها را به دو نوع اصلی تقسیم می کند: فرمان های مطلق(Categorical Imperatives (CI)) و فرمان های شرطی (hypothetical Imperatives(HI)).  کانت این تمایز را به این شکل بیان می کند:

“تمامی فرمان ها یا به صورت شرطی فرمان می دهند یا به صورت مطلق. اولی ضرورت عملی یک عمل ممکن را به عنوان وسیله ای برای به دست آوردن چیز دیگری که فرد میخواهد یا ممکن است بخواهد ارایه می کند. فرمان مطلق فرمانی است که یک عمل را به صورت عینی ضروری می داند، بدون در نظر گرفتن هیچ هدف دیگری.

یک فرمان را گزاره ای به صورت زیر تعریف می کنیم:

A :I باید X را انجام دهد.(A ought to X)

که در آن A حاکی از فردی است که به او فرمان داده می شود. و X نشان دهنده عملی است که A  باید آن را انجام دهد. این فرض مسلم انگاشته می شود که اگر A باید X را انجام دهد آنگاه A دلیلی برای انجام X  دارد. در I دلیل مذکور آورده نشده است. در واقع تمایز میان HI و CI ، ارتباط بسیار نزدیکی با همین دلیل دارد.

فرمان شرطی

کانت می گوید که یک فرمان شرطی است را می توان به صورت زیر تعریف کرد :

فرمان A) I  باید X را انجام دهد( یک فرمان شرطی است اگر A  باید   X را انجام دهد اگر او هدف O را می خواهد یا انجام X  برای او مهم است یا انجام X به او سودی می رساند

در این حالت A باید X  را انجام دهد چون A  می خواهد به O برسد و X بهترین راه برای رسیدن به O می باشد. تا زمانی که او هدف و خواسته خود را عوض نکند و راه بهتری برای رسیدن به هدفش به غیر از X نباشد این فرمان اعتبار دارد ولی اگر دیگر علاقه ای برای دستیابی به O نداشته باشد، آنگاه دیگر دلیلی نیز برای X  ندارد و این فرمان دیگر به او قابل اعمال نیست. به همین صورت اگر  راه موثرتری برای رسیدن به O مانند Y برای او وجود داشته باشد این فرمان تاثیر خود را از دست می دهد.  به عنوان مثال مسافری را در نظر بگیرید که می خواهد از محل کار خود به خانه برود. در این صورت شما به او می گویید که او باید قطار خاصی را سوار شود ولی اگر مطلع شوید که او مقصد خود را عوض کرده است یا اصلا دیگر قصد خانه رفتن ندارد فرمان خود را پس می گیرید. بنابراین یک فرمان شرطی به خواسته ها، اهداف و منافع فرد وابسته است.  در مثال قبل اگر A با A’  عوض شود که قصدی برای خانه رفتن ندارد یا مقصد مسافرت او متفاوت است، شما پیشنهاد خود را پس می گیرید.

فرمان مطلق

فرمانی را که شرطی نباشد، مطلق می گوییم. یک فرمان مطلق به صورت زیر تعریف می شود:

CI: فرمان I یک فرمان مطلق است اگر A باید X  را انجام دهد مستقل از اینکه اهداف، خواسته ها و منافع او چه باشد.

کانت معتقد است که فرمان های اخلاقی از این نوع هستند. به عنوان مثال فرمان اخلاقی زیر را در نظر بگیرید:
شما نباید یک فرد بی گناه را به قتل برسانید. برای بررسی درستی این فرمان، ما هیچ گاه بررسی نمی کنیم که خواسته ها و اهداف فرد مورد نظر چیست. آیا او تبهکاری است که  دارای یک خصوصیت روانی عجیبی می باشد که از کشتن و آزار افراد بی گناه لذت می برد یا یک نازی می باشد که قصد دارد تا با نسل کشی به هدف اصلی خود که ایجاد یک نژاد آریایی برتر می باشد. وقتی ما از اهداف و خواسته های این افراد مطلع بشویم فرمان اخلاقی را پس نمی گیرم و نمی گوییم ببخشید من نمی دانستم که شما چه هدفی داشته اید. ما معتقدیم که او نباید فرد بی گناه را می کشت مستقل از هر خواسته ای که ممکن است در سر داشته باشد. اعتقاد ما بر این است که کاری که او انجام داده است به لحاظ اخلاقی ممنوع است مستقل از این که فرد مورد نظر در چه موقعیت خاصی قرار داشته است یا چه هدف خاصی داشته است.

غیر قابل گریز بودن فرمان های اخلاقی

اکنون سوال این است که وقتی ما از فرمان های اخلاقی صحبت می کنیم آیا منظورمان فرمان های شرطی است یا اینکه منظورمان فرمان مطلق است. فرض کنید به کسی می گویید که نباید فرد بی گناه را کشت او از شما می پرسد ولی چرا؟ شما در جواب ممکن است بگویید که چون توسط پلیس شناسایی می شود و مجازات سختی در انتظار اوست. ولی فرض کنید که فرد مورد نظر در موقعیت خاصی باشد که بتواند قتل را انجام دهد به گونه ای که بتواند از مجازات نیز فرار کند در این صورت شما هنوز هم معتقدید که او اخلاقا نباید مرتکب قتل شود حتی اگر بتواند از مجازات آن فرار کند.  شاید مجازات قابل فرار باشد ولی تعهد اخلاقی به نظر ما غیر قابل فرار(inescapable) می نماید.

غیر قابل گریز بودن باید های اخلاقی را افلاطون با مثالی استادانه مطرح می کند.  افلاطون در جمهوری gyges  را مثال می زند چوپانی که می تواند با به دست کردن یک حلقه طلایی   نا مریی شود و از چشم ها پنهان بماند. بنابراین می تواند هر عمل غیر اخلاقی را که به سود اوست انجام دهد بدون اینکه کسی متوجه شود و از تمامی نتایج بدی که ممکن بود در حالت عادی عایدش شود (اعم از مجازات یا از دست دادن اعتماد دوستان یا بدنام شدن یا شناخته شدن به عنوان یک فرد غیراخلاقی) فرار کند. سوال این است که آیا Gyges با پوشیدن حلقه طلا و نامریی شدن می تواند از فرمان های اخلاقی فرار کند؟ آیا اکنون باید های اخلاقی به او اعمال نمی شود؟

اگر ما باور داشته باشیم که اینک که او نامریی است دیگر دلیلی برای اخلاقی بودن ندارد و دیگر تحت تعهدهای اخلاقی قرار ندارد، این نشان دهنده این است که ما فکر می کینم بایدهای اخلاقی باید های شرطی هستند. ولی اگر باور ما این باشد که حتی تحت چنین شرایطی نیز او می باید اخلاقی عمل کند، این باور در واقع نشان دهنده این است که ما فرمان های اخلاقی را مطلق می پنداریم.

اگر از ما بپرسند آیا Gyges  مجاز است در این وضعیت فرد بیگناهی را به قتل برساند جواب ما چیست؟ ما همچنان معتقدیم که او نباید فرد بیگناه را بکشد. اگر از ما دلیل آن را بپرسند ما نمی توانیم به هیچ یک از دلایلی که قبلا در موقعیتی که او نامریی نبود می آوردیم اشاره کنیم. مثلا ما دیگر نمی توانیم استدلال کنیم که او مجازات خواهد شد یا این که دوستان و خانواده او با مطلع شدن از این موضوع او را طرد خواهند کرد یا هر دلیل دیگری که ممکن بود قبلا ارایه کنیم. اما علی رغم تمام این مسایل هنوز معتقدیم که دلیلی وجود دارد که بر مبنای آن او نباید فرد بیگناه را می کشت. ممکن است بگوییم که این عمل باعث عذاب وجدان  تو می شود و تا آخر عمر مثلا حتی یک شب هم نخواهی توانست راحت بخوابی. ولی فرض کنید که اتفاقا Gyges دارای خصوصیت روانی خاصی باشد که از آزار و اذیت دیگران لذت ببرد و بنابراین فرد مورد نظر را با شیوه خاصی و با زجر و آزار و اذیت به قتل برساند و بعد از آن هر شب نه تنها  دچار عذاب وجدان نشود بلکه از تجسم صحنه آزار و اذیت مقتول لذت نیز ببرد. وجود چنین افرادی ممکن است نادر باشد اما امکان وجود آنها را نمی توان انکار کرد.  دراین صورت آیا ما عقب نشینی می کنیم و می پذیریم که او دلایل کافی برای این قتل داشته است. به نظر می رسد که ما شاید نتوانیم دلیلی ارایه دهیم که او بر مبنای آن نباید مرتکب قتل می شده است ولی همچنان باور داریم که او نمی باید این کار را انجام می داد. ما می پنداریم علی رغم تمام دلایل، خواسته ها و اهدافی  که او ممکن است برای خود داشته باشد، دلیلی برتر از این دلایل وجود دارد که بر اساس آن او نباید فرد بیگناه را می کشت.

باید توجه داشت که من در این جا نمی گویم که همچین دلیل یا دلایلی وجود دارد و ما می توانیم دلیلی ارایه دهیم که او را قانع کند که نباید کاری را که انجام داده است انجام می داد. نکته ای که من می خواهم روشن کنم این است که افراد  در گفتمان های روزمره خود وقتی از باید های اخلاقی سخن می گویند چه منظوری دارند و چگونه درباره اخلاق می اندیشند.  علاوه بر این منظور من شیوه ای که یک فیلسوف خاص یا پیروان یک مکتب فلسفی خاص به باید های اخلاقی نگاه می کنند نیز نیست. اینجا سخن از نگاهی است که ما در گفتمان روزمره به باید های اخلاقی داریم. ما معتقدیم الزامات اخلاقی هیچ ارتباطی به اینکه آیا فرد خاطی می تواند از نتایج احتمالی منفی ناشی از انجام ندادن آنها فرار کند یا نه ندارد.  ما الزامات اخلاقی را غیر قابل فرار می انگاریم. به عبارت دیگر ما معتقدیم که فرمان های اخلاقی مطلق هستند زیرا می پنداریم که فرد متعهد به تعهدات اخلاقی است مستقل از اینکه چه اهدافی را دنبال می کند، چه خواسته هایی دارد یا در چه موقعیت خاصی قرار دارد. ما می پنداریم،  فرد نازی علی رغم این دلیل که احتمالا برای ایجاد یک نسل آریایی خالص نسل کشی موثرترین راه می باشد، نباید این کار را می کرده است. ما معتقدیم که دلیلی برای این باید وجود دارد دلیلی که نه تنها قابل فرار نمی باشد بلکه بر تمامی دلیل های دیگر نیز غلبه می کند و همه آنها را از رقابت حذف می کند. این نیز یکی دیگر از خصوصیات دیگر باید های اخلاقی است.

وزن بی نهایت باید های اخلاقی

باید های اخلاقی بر بقیه باید ها غلبه می کند. فرض کنید که فردی برای کشتن یک بیگناه دلایل تشویق کننده و دلایل بازدارنده ای داشته باشد. دلایلی که هر کدام دارای وزن خاصی می باشند و در نهایت برای تصمیم گرفتن در این باره هر کدام از دلایل را با وزنشان در نظر میگیرد سبک سنگین می کند و تصمیم خود را می گیرد. ما اینگونه می اندیشیم که این باید اخلاقی که “او نباید فرد بیگناه را بکشد” نه تنها دلیل بازدارنده ای برای او می باشد بلکه وزن این دلیل در برابر وزن دلایل دیگر بی نهایت است. به گونه ای که وی به هر تعداد دلایل تشویق کننده با هر وزنی برای انجام این عمل داشته باشد، نباید اخلاقی به تنهایی بر تمامی دیگرباید ها غلبه خواهد کرد.

تحلیل مفهومی باید های اخلاقی و رسیدن به این نتیجه که فرمان های اخلاقی یعنی غیر قابل گریز بودن و دارای وزن بی نهایت می باشند در واقع همان قدم مفهومی است که در نوشتار نظریه خطای اخلاق توضیح دادم. این دو ویژگی عجیب منحصر به فرمان های اخلاقی است. اکنون یا باید نشان دهیم که فرمان هایی با چنین خصوصیاتی قابل فهم و ممکن هستند یا باید وجود خطا در مبحث اخلاق را بپذیریم. البته راه سومی نیز وجود دارد اینکه توضیح دهیم که وقتی ما از فرمان های اخلاقی سخن می گوییم منظور ما فرمان های شرطی هستند ونه فرمان های مطلق.

وقتی که اروپایی ها برای اولین بار با ساکنین جزایر اقیانوس آرام  آشنا شدند متوجه شدند که آنها از مفهوم غریب tapu استفاده می کنند که یک نوع ممنوع بودن را می رساند. این ترم بعدها به ترم مشهور taboo تبدیل شد ولی منظور ساکنان جزایراقیانوس آرام از tapu کاملا متفاوت بوده است. tapu   شامل یک نوع آلودگی و ناپاکی می شود که در اشیا وجود دارد و ممکن است  از طریق تماس به انسان منتقل شود که در میان انسانها نیز ممکن است مسری باشد و از یکی به دیگری منتقل شود. برای از بین بردن آن باید مراسم مذهبی خاصی انجام داد که معمولا شامل شستشو می شود. با توجه به توضیحات داده شده می توان دید که tapu  را نمی توان به عنوان مثال به “اخلاقا ممنوع” ترجمه کرد با این توجیه که این جزیره نشینان عقاید متفاوتی نسبت به ما دارند و اعمال خاصی را ممنوع می دانند. چرا که آلودگی، پاک شدن از طریق شستشو و مسری بودن  اجزا غیر قابل بحث (non-negotiable part)  tapu   هستند. بنابراین هیچ قضاوتی به فرم :”انجام عمل F tapu   هست” صحیح نمی باشد چرا که اصلا چیزی که tapu  باشد وجود ندارد و بنابراین کل مبحث tapu  معیوب(defective)  است. این بدین معنی نیست که هر گزاره ای در مورد tapu نادرست می باشد، مثلا گزاره های که ممکن است یک انسان شناس

درباره ساکنان جزایر و tapu    ارایه کند صحیح هستند. عده ای از فیلسوفان اخلاق معتقدند که مبحث اخلاق نیز معطوف به همچین خطایی می باشد.moral error theory نامی است که بر این نظریه نهاده اند.

1- نظریه خطا (error theory)

به طور کلی مبحثD  را معطوف به نظریه خطا(error theory)  می دانیم اگر:

-          تز T یک جز غیر قابل بحث D باشد.

-          تز T نادرست باشد.

به عنوان مثال در مثال بالا این که tapu وجود دارد و دارای خصوصیات آلودگی، ناپاکی، مسری بودن و از بین رفتن با انجام یک سری مراسم خاص می باشد یک جز اساسی از مبحث مورد نظر می باشد و این که همچین چیزی وجود ندارد نتیجه می دهد که کل مبحث معطوف به error theory  است.

به عنوان مثال دیگر مبحث زنان ساحره(witch)  را در نظر بگیرید. برای دوره ای در اروپا این باور که زنان قدرتمندی وجود دارند که دارای قدرتی فرا مادی هستند و می توانند از این طریق روی ذهن و بدن فردی دیگر علی رغم خواست آنها تاثیر بگذارند و حتی می توانند ساختار اجتماعی یا مذهبی را تغییر بدهند رایج بود. این باور باعث ایجاد یک مجموعه گزاره درباره witch می شود. اما کل مبحث معطوف به error theory  است. برای نشان دادن این موضوع باید ابتدا توضیح  که منظور از یک زن ساحره چیست؟ آیا صرفا زنی که قدرتمند باشد یک زن ساحره است؟ با بررسی مفهومی زن ساحره می توان به این نتیجه رسید که این که زنان ساحره داری قدرتی فرامادی هستند و از طریق این قدرت روی جامعه و افراد تاثیرات منفی اعمال می کنند یک جز غیر قابل حذف از مبحث می باشد. از طرف دیگر می توان نشان داد که همچین زنانی وجود ندارند. شاید زنان قدرتمندی باشند که بتوانند روی ذهن افراد تاثیر بگذارند ولی این قدرت فرا مادی نیست و از طریق جادو نیز اعمال نمی شود. بنابراین کل مبحث معیوب است.

به طور کلی دفاع از نظریه خطا در یک مبحث شامل 3 قدم  می شود:

1-. قدم اول مفهومی است (conceptual). این که نشان دهیم مفهومی بنیادی و غیر قابل حذف وجود دارد که تمام مبحث وابسته به وجود همچین چیزی است. (زنان ساحره ای وجود دارند و منظور از زن ساحره زنی می باشد که R,Q,P (

2- قدم دوم هستی شناسانه (ontological) یا substantive  است. این که نشان دهیم همچین چیزی وجود ندارد.(زنی وجود ندارد که R,Q,P)

3- قدم نهایی قدم تبیینی یا توضیحی است . این که نشان دهیم چه شده است که ما به وجود همچین چیزی باور پیدا کرده ایم. (در این جا ممکن است دلایل جامعه شناختی یا روان شناختی برای باور به زنان ساحره آورد.)

2- Moral error theory

اکنون بگذارید ببینم یک moral error theory    چگونه ممکن است. فرض کنید شما  به این نظر معتقد باشید که این که ارزشهای اخلاقی ارزشهای عینی هستند یک جز غیر قابل بحث در مبحث اخلاق می باشد بدین معنی که ما هرگاه در یک بحث اخلاقی از ارزشهای اخلاقی صحبت می کنیم منظورمان ارزشهایی هستند که به صورت عینی وجود دارند. و از طرف دیگر شما بتوانید از این نظر دفاع کنید که هیچ ارزش عینی وجود ندارد، بنابراین به یک moral error theory می رسیم.

همانطور که در مثال بالا می بینید دفاع از یک نظریه خطای اخلاق شامل 2   قدم اساسی می شود. قدم مفهومی  در مثال بالا :وقتی از ارزشهای اخلاقی صحبت می کنیم منظورمان دقیقا چه نوع ارزشی است؟ بررسی مفهومی ارزشهای اخلاقی از طریق بررسی مفاهیم “خوب” و “بد” یا “باید ” های اخلاقی و نشان دادن اینکه منظور ما از ارزشهای اخلاقی ارزشهایی است که مستقل از ذهن به صورت عینی وجود دارند.  قدم دوم هستی شناسانه است. در مثال بالا : آیا ارزشهای عینی وجود دارند؟ این که نشان دهیم در جهان خارج از ذهن هیچ ارزشی وجود ندارد.

ممکن است فردی معتقد باشد که ارزشهای عینی وجود ندارند ولی در عین حال به نظریه خطا در اخلاق باور نداشته باشد. چرا که معتقد است که منظور ما از ارزش در مبحث اخلاق ارزشهای عینی نیستند یا حتی باور داشته باشد که وقتی از ارزش های اخلاقی صحبت می کنیم منظور ما ارزشهای عینی است ولی قبول نداشته باشد که این باور یک جز غیر قابل بحث در مبحث اخلاق می باشد.

نوع دیگری از نظریه خطای اخلاقی به رابطه میان فرمان های اخلاقی و دلایل انجام یک عمل می پردازد. مطابق این نظریه فرمان های اخلاقی نوع خاصی از دلایل برای انجام یک عمل را فرض می کنند که این گونه دلایل وجود ندارند. ابتدا بگذارید تعریفی ازیک فرمان ارایه دهیم. یک فرمان را گزاره ای به صورت زیر تعریف می کنند:

A :I باید X را انجام دهد.(A ought to X)

که در آن A حاکی از فردی است که به او فرمان داده می شود. و X نشان دهنده عملی است که A  باید آن را انجام دهد. فرمان I می تواند یک فرمان اخلاقی باشد مثل: شما نباید یک فرد بیگناه را بکشید. یا یک فرمان غیر اخلاقی : تو باید قطار شماره 112  را سوار شوی. فرمان ها را به دو دسته اساسی تقسیم می کنند:

-فرمان های شرطی (Hypothetical Imperative)

- فرمان های مطلق (categorical Imperative)

فرمان شرطی فرمانی است که  A باید آن را انجام دهد اگر او خواسته خاصی را دنبال می کند یا می خواهد به هدف خاصی برسد یا انجام آن به او سودی می رساند. مثلا فرض کنید که دوست شما قصد دارد که ازمحل کار خود به خانه برود و شما به او پیشنهاد می دهید که :  تو باید قطار شماره 112  را سوار شوی. در این صورت اگر متوجه شوید که دوست شما دیگر نمی خواهد به خانه برود بلکه می خواهد به بازار برود شما پیشنهاد خود را پس می گیرید. این فرمان یک فرمان شرطی است و همانگونه که دیدید به این وابسته است که خواسته و هدف دوست شما چست. فرمان مطلق فرمانی است که شرطی نباشد. به عبارت دیگر فرمانی که باید انجام داده شود مستقل از این خواسته و هدف فرد مورد نظر چیست یا انجام آن عمل سودی به او می رساند یا نه. فرمان اخلاقی شما نباید فرد بیگناهی را بکشید را در نظر بگیرید. شما با متوجه شدن این که فرد مورد نظر یک نازی است و قصد دارد با کشتن نسل های دیگر یک نژاد آریایی برتر ایجاد کند فرمان خود را پس نمیگیرید و همچنان معتقدید که او نباید فرد بی گناه را بکشد مستقل از این که هدف و خواسته او چه باشد.

توسط اکثر فلاسفه این فرض پذیرفته شده است که اگر A باید X  را انجام  دهد آنگاه A دلیلی برای انجام X نیز دارد. اگر وقتی ما از فرمان های اخلاقی صحبت می کنیم منظورمان فرمان های مطلق باشد آنگاه باید ببینیم دلایلی که A را می انگیزاند از چه نوعی می توان باشد. اگر فرمان اخلاقی فرمان مطلق باشد آنگاه اگر A اخلاقا باید عمل X را انجام دهد او باید این عمل را انجام دهد صرفنظراز این که انجام این عمل برای او مهم است یا نه یا هیچ کدام از خواسته های او را برآورده می کند یا به نفعی به او می رساند یا نه. بنابراین دلیلی که او را می انگیزاند تا این عمل را انجام دهد باید مستقل از خواسته ها، اهداف و منافع او باشد. این گونه دلایل را دلایل مستقل از خواسته می نامندreasons)  (desire-independent. بنابراین اگر A باید اخلاقا عملی را انجام دهد آنگاه یک دلیل desire-independent برای A برای انجام این عمل باید وجود داشته باشد. اکنون اگر بتوان از این نظر دفاع کرد که دلایل desire-independent وجود ندارند و تمامی دلایل وابسته به خواسته می باشند به یک error theory  می رسیم. چون از یک طرف وجود دلایلی از این نوع را فرض کرده ایم و از طرف دیگر دلایلی از این نوع وجود ندارند.

این error theory به طور جزیی تر در زیر آورده شده است:

برای هرعامل A :

1-اگر عمل X ای باشد که A اخلاقا باید عمل X را انجام دهد آنگاه A باید X  را انجام دهد صرفنظراز این که انجام X برای او مهم است یا نه یا انجام X  هیچ کدام از خواسته های او را برآورده می کند یا به نفعی به او می رساند یا نه.

2-اگر A باید اخلاقا عمل X را انجام دهد آنگاه A دلیلی برای انجام X  دارد.

3-بنابراین اگر A اخلاقا باید عمل X را انجام دهد، آنگاه A دلیلی برای انجام X  دارد صرفنظراز این که انجام X برای او مهم است یا نه یا انجام X  هیچ کدام از خواسته های او را برآورده می کند یا نفعی به او می رساند یا نه.(دلیل desire-independent )

4- دلایلی از این شکل نمی توان یافت. ) تمام دلایل از نوع desire-dependent هستند.)

5-بنابراین A هیچ تعهد اخلاقی ندارد. (هیچ عمل X ای نیست که A اخلاقا باید آن را آنجام دهد).

در اینجا  (1) همان قدم مفهومی است که این موضوع را بررسی می کند که منظور ما از بایدهای اخلاقی چیست، وقتی میگوییم A باید X را انجام دهد ایا منظور ما این است که A با توجه به اهداف خواسته ها یا منافعی که دارد باید عمل X را انجام دهد یا این که معتقدیم که  او داری این تعهد اخلاقی است مستقل از این که خواسته ها اهداف و منافع شخصی او چه می باشد بدین معنی که اگر عامل A  با عامل A’ که دارای خواسته ها و اهداف و منافع دیگری می باشد جایگزین شود آیا همچنان این تعهد پابرجا می باشد یا از بین می رود به عبارت دیگر دریک بحث اخلاقی وقتی از فرمان صحبت می کنیم آیا فرمان ها مطلقند یا شرطی؟

اگر بتوانیم (1) را نشان دهیم (2) و (3) نیز بدنبال آن خواهد آمد وباید برای قدم اصلی بعدی که همان قدم substantive است استدلال کنیم. یعنی باید نشان دهیم که دلایل desire-independent  وجود ندارند.

بررسی (1) در واقع بررسی این سوال است که آیا فرمان های اخلاقی فرمان های مطلق (categorical imperative) هستند یا فرمان های شرطی (hypothetical) . کانت در groundwork for the  metaphysics of morals به بررسی تفاوت میان این دو نوع فرمان می پردازد و از این نظر دفاع می کند که فرمان های اخلاقی از نوع categorical هستند.  Filipa Foot  در [3]  معتقد است که کانت و پیروان او اشتباه می کنند.  Hysrani در [4]  استدلال می کند که نه تنها فرمان های اخلاقی شرطی هستند بلکه اساسا تمامی فرمان ها نیز شرطی می باشند.Mcdowell  نظر Foot را مورد نقد قرار می دهد و از مطلق بودن فرمان های اخلاقی دفاع می کند. Joyce  و  Mackie  استدلالی شبیه به آنچه که در 1-5    ارایه شد را دفاع می کنند و بنابراین معتقدند که اخلاق معطوف به نظریه خطا می باشد. در نوشتار های بعدی این موضوع را با جزییات بیشتری بررسی می کنم.

منابع:

Joyce, Richard 2001. The Myth of Morality, Cambridge: Cambridge University Press.1

Mackie, J. L. 1977. Ethics: Inventing Right and Wrong, Harmondsworth: Penguin Books.2

Foot, Philippa 1972. Morality as a System of Hypothetical Imperatives, The Philosophical.3 Review 81: 305-316.

4.Hysrani, J. Ethics in terms of hypothetical imperatives, Mind, New Series, Vol. 67(267), : . 305-31

5. McDowell, J. 1978.Are moral requirements hypothetical imperatives?. Proceedings

of the Aristotelian Society Supplementary Volume: 52. 13-29.

 

این سوال که اساسا ما انسانها چه هستیم یکی از مهمترین  سوالات فلسفی است.این که خصوصیت خاص انسان چیست که باعث تمایز این گونه جانوری از گونه های دیگر می شود. آیا این اگاهی  (consciousness) است که ما را متمایز و جدا می کند؟ آیا داشتن خواسته ها (desires) انگیزه ها یا قدرت انتخاب کردن از میان گزینه های مختلف است که ما را خاص می کند؟ اما گونه های دیگر جانوری نیز دارای این خصوصیات می باشند. حتی بعضی از آنها دارای قدرت اندیشیدن و تصمیم گرفتن بر اساس این اندیشه نیز دارند. Harry Frankfurt درمقاله ای تحت عنوان freedom of the will and the concept of a person  با بررسی مفهوم شخص(person) این نظریه را ارایه می کند که تمایز اساسی انسانها با دیگر گونه ها این است که آنها داری این توانایی هستند که خواسته های مرتبه دوم داشته باشند. خواستن یک چیز(خواسته مرتبه یک) ، انتخاب کردن و انگیخته شدن برای انجام یک کاریا کار دیگر خصوصیاتی است که ما با دیگر گونه های جانوری مشترک هستیم، اما آنچه که انسانها را متمایز می کند این است که ما می توانیم بخواهیم تا خواسته های خاصی را  بخواهیم یا نخواهیم (خواسته مرتبه دوم)، ما می توانیم خواسته های خود را نیز با تامل انتخاب کنیم، ما می توانیم بخواهیم تا خواسته های خاصی را  داشته یا نداشته باشیم و توسط آنها انگیزانده  بشویم یا نشویم. و بدین گونه ما می توانیم بخواهیم که متفاوت باشیم، متفاوت در خواسته هایمان در اهدافمان در اولویت هایمان، ما می توانیم شخصیت خود را با تامل درونی بررسی کنیم ، بخواهیم که آن را حفظ کنیم یا تغییر بدهیم.  به نظر می رسد که هر چه قدر ما بیشتر به شخصیت (personality)  خویش بپردازیم، هر چه قدر بیشتر خود را ارزیابی کنیم، به خواسته ها و اهداف خویش بیندیشیم بیشتر انسان بودن خود را تمرین می کنیم و از خود حیوانی خود فاصله می گیریم.

Eduard-Manet-XX-The-Suicide

Eduard-Manet-The-Suicide

در این نوشتار بحث می کنم که در صورت مفروض گرفتن پوچی و بی معنا بودن زندگی و با فرض اینکه زندگی چیزی جز رنج و زحمت نیست، خودکشی  راه حلی برای رهایی از این رنج و درد نیست. استدلال اصلی این مقاله این است که انسان جز بودن را نمی تواند حس کند بنابراین برای رهایی از این رنج و زحمت زندگی راهکاری وجود ندارد چون فرد نمی تواند حس رهایی از بودن را تجربه کند.

در ابتدا فرض می کنیم که شما معتقدید زندگی چیزی جز رنج و زحمت نیست یا میزان رنج آن بسیار بیشتر از میزان لذت و خوشی آن است و از طرف دیگر هم معنا و هدفی برای زیستن قایل نیستید و بنابراین دلیلی برای تحمل این رنج و درد نمی بینید. در این صورت ممکن است فردی به شما پیشنهاد بدهد که خودکشی کن و خود را راحت کن. در ابتدا ممکن است این پیشنهاد قانع کننده به نظر برسد. وقتی که بودن برابر با رنج کشیدن باشد و دلیلی هم برای تحمل رنج وجود نداشته باشد به نظر می رسد که می توان با خود کشی خود را از این رنج و زحمت رها کرد.

دیدن مرگ

دیدن مرگ را از دو منظر می توان مورد بررسی قرار داد. از منظر درون و از منظر بیرون. دیدن مرگ از منظر درون یا عینی دیدن مرگ به این معنی است که شما می توانید مرگ افراد دیگر را مشاهده کنید یا مرگ خود را در ذهن خود متصور شوید. اما ذهنی دیدن مرگ یا تجربه مرگ از منظر درون ممکن نیست به عبارتی فرد هیچ گاه نخواهد توانست مرگ خود را حس کند چون فرد فقط می تواند وجود داشته باشد و وجود داشتن را حس کند. و آنگاه که بمیرد دیگر چیزی وجود ندارد که با بتواند مرگ را حس کند.

باید توجه داشت که در این جا  مرگ متفاوت از پروسه مرگ است. منظور من از مرگ در اینجا مرگ کامل است. فردی ممکن است در حال مرگ باشد و مثلا از وضعیت جسمی خود مطلع باشد یا به او گفته شده باشد که به در چند ساعت آینده خواهد مرد. در این وضعیت پروسه مرگ در حال حس شدن است ولی با این وجود فرد هنوز وجود دارد و بودن یا وجود داشتن را حس می کند .

اگر از منظر بیرون به فرد بنگریم فرد تا زمانی که وجود دارد فقط می تواند حس کند که این حس کردن شامل حس  بودن نیز می شود. بنابراین از منظر درون فرد فقط بودن و وجود داشتن را می تواند تجربه کند نه مرگ و رهایی از درد و رنج ناشی از آن.  فرد از منظر درون همواره وجود دارد، پایان دادن به این وجود توسط فرد ممکن است اما تجربه این پایان یافتن و درک آن توسط فرد غیر ممکن.

ممکن است فردی اعتراض کند که مسیله بسیار ساده است. من تا زمانی که زنده ام زجر می کشم، خود کشی می کنم و دیگر زجر نمی کشم. فرد برای خودی که خود کشی کرده است دیگر مجاز به بکار بردن “م” در “نمی کشم” نیست. چرا که دیگر منی وجود ندارد که زجر کشیدن را حس کند یا حس نکند. این من تا زمانی که وجود داشت ( از منظر بیرون) زجر می کشید یعنی همواره زجر می کشید.

محکوم به رنج

به این نتیجه  رسیدیم که فرد از منظر درون فقط وجود داشتن را حس می کند. وقتی وجود داشتن برابر با رنج در نظر گرفته شود فرد فقط می تواند درد را حس کند و محکوم به رنج دایمی است.  موقع اقدام به خودکشی تفاوتی جزیی وجود دارد که ناشی از فهم نادرست موضوع می باشد. وفتی فرد تصمیم به خودکشی می گیرد تا زمانی که اقدام به خودکشی می کند و می میرد دارای این تصور واهی است که در حال رهایی از درد و رنج است، این تصور رهایی تصور خوشایندی است که فرد از آن بهره مند می شود. اگر از منظر عینی به این فرایند نگاه کنیم می توان گفت که هرچه قدر این فرایند بیشتر طول بکشد فرد مدت زمان بیشتری از این حس لذت می برد. لذا هر چقدر خودکشی کندتر و طولانی تر باشد بهتر است.

فرض کنید که به عنوان دوست فرد مذکور در مراسم ترحیم دوست خود حاضر شده اید . به جسد او نگاه میکنید و می گویید: راحت شد، دیگر این همه درد نمی کشد. در اینجا شما دچار این اشتباه شده اید که تصور ذهنی را که از بدنی که در حال مشاهده هستید به زمان حال بسط می دهید و فرض میکنید که این جسم هنوز دارای قابلیت حس کردن، درک رهایی  از رنج و راحت شدن و … می باشد. بهتر است ازاین به بعد بگویید: بیچاره! فقط رنج کشید!